X
تبلیغات
به سلول من خوش اومدی

به سلول من خوش اومدی

حافظ تو را نداشت که مرا درک کند..

و من بهترین نبودم..و این تلخ ترین حقیقت دنیاست..

زندگی روزمره ی من تکرار همین اتفاق هاست..

وقتی دفترم را باز می کنم..

شاد می شوم با حرف هایی که طعم " عسل " می دهد..

مثلا این جمله که آغاز تولد دوباره ی من بود: " مرسی عشق دلم"

و تبریک تولدم:

"سلام ...جان...

تو اینقدر خوب و پاکی که یقینا تولدت مبارکه اما با این حال....
....
تولدت بارها و بارها مبارک....
آرزوی من اول سلامتی تو هستش و ...
آرزوهای بعدی رو میسپرم دست خودت....همیشه باشی
.

وقتی خبر بیماری من را شنیدی:

خیلی بی رحمی...اخه دردت بجونم چرا پرتو درمانی. ها؟؟؟؟

مگه چی شده؟؟ تو که خوب بودی...

چرا با نوشته هات هنوز که هنوزه اشک من در میاد...

چرا عشق تو اینقدر پاکه هان؟؟؟ خوب باش خوبه خوب ...

من لایق اینهمه عشق تو نیستم به خدا نیستم...

دوست دارم ...همین...خیلی دوست دارم.

 و وقتی انقدر به عکست نگاه کردم و

برات از " دینگ دینگ " نوشتم ، جوابم را اینطور دادی:

 وااااای
این عالی بود ...خیلی خوب بلدی با دل ادم بازی کنی.
این عکس گوشواره ی منه نه؟

بهم یادآوری کردی که : دوست دارررررررررررم.


وقتی ناراحتم و بغض گلوم رو میگیره،

این ترانه ای رو که واسم نوشتی ، میخونم تا آروم شم:

وقتی غمگینی و تنها غربت تموم دنیا از دریچه ی قشنگ چشم روشنت میباره...

و این جمله:

تو بهترینی

و این همه ی اعتراف هاست...
دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393 ساعت 11:53 توسط مجتبی |


سال نو مبارک..

به احترام جاودانگی ِ تمام ثانیه هایی که کنارم هستی..

و به احترام "عسل" که شیرینی اش همیشه با من است..

تمام سفره ی امسال را از "سین" نه..

از "شین"ِ نامت پُر کرده ام..

در برابر ِ تمام ِ دوری و دلتنگی نشسته ام..

و با لبخند تو سال را تحویل میکنم..


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ساعت 20:19 توسط مجتبی |


آماده باش!شکلات ها در راهند!

مثل ناجی ای که همیشه به موقع از راه می رسد..

آمدی و جان دادی پیکرم را..

من تکسوار رویاهای تو شدم و تو..

پری دریایی قصه های من..

منتظر باش..

فردا که از راه برسد..تهران اقیانوسی از شکلات خواهد شد..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ساعت 19:37 توسط مجتبی |


"د ی ن گ د ی ن گ" یعنی من دوستت دارم..

بیا و به رسم تمام معشوقه های جهان..

من را نیز میان حلقه ی گوشواره ات آویزان کن..

من ششمین سوار می شوم..

و قول می دهم..

همیشه در گوش ِ راستت "د ی ن گ د ی ن گ" کنم..

و با تو بمانم..

مگر اینکه خودت نخواهی..

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392 ساعت 6:53 توسط مجتبی |


مرداد که می شود ، تو می آیی..

در میان ِ خواب و بیداری برخواستم..

و پنجره را باز کردم..

شب آرام به داخل ِ اتاق دوید..

و آغوشم را به بازی گرفت نسیم ِ تابستانی ِ مرداد..

و برایم از بی تابی ِ ستاره و ماه گفت..

و برای اینکه به من ثابت کند که تو ،

    در کنار ِ گلدان ِ چینی ِ اتاقم..

    در کنار ِ ساز ِ نیمه کوک ِ عاشقم..

    و در کنار ِ همین شب های دلتنگی ام..پا به پای منی..

شمع ها را خاموش کرد تا تو به دنیا بیایی..



.....

پ.ن: تولدت مبارک..





+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ساعت 0:59 توسط مجتبی |